تبليغاتX
سرزمین آریایی من

سرزمین آریایی من

+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت21:46توسط ایمان | |



سلام دوستان :امروز براتون یه داستان نوشتم شما خودتون قضاوت کنید که آیه این عشق واقعی نیست؟

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

+نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت23:0توسط ایمان | |



كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :

 

« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»

خداوند پاسخ داد :

 « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!


«  اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند . »

خداوند لبخند زد :

 « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد :

 « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت :

 « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني »

كودك با ناراحتي گفت :

« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»


اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :

 « فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني »

كودك سرش را برگرداند و پرسيد :

« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟»

 

فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود

 

كودك با نگراني ادامه داد :

 « اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت خواهم بود»

خداوند لبخند زد و گفت :

 « فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .

 

 او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :

‌« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد »


خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :

‌« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني .»

+نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت21:47توسط ایمان | |



در بازی دل نگاه من مست تو بود ، هر برگ دلم شکسته پابست تو بود ، من شاه دلم را به زمین انداختم ، اما چه کنم که تک دلم دست تو بود.

+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت21:34توسط ایمان | |



آن سوی همه دلتنگیهای خدایی هست که همه داشتنش جبران همه نداشته هاست

+نوشته شده در سه شنبه 21 تیر1390ساعت21:14توسط ایمان | |



ما شمع غمیم شعله نداریم اواره تنیم خانه نداریم باور به خدا کن که همیشه جز دوری تو غصه نداریم

+نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت18:15توسط ایمان | |



سراغم رانمیگیری/چه شد افتادم از چشمت؟/منم فانوس لبخندت/غرورت ،گریه ات،خشمت/اسیرم ،خسته ام،سیرم/مرا دریاب که میمیرم.

+نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت19:56توسط ایمان | |



خداوندا برای دوستانم دعا میکنم که دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که هر کجا تردیدی هست ایمان ، هر کجا زخمی هست مرهم ، هر کجا نومیدی هست امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آن را فراگیرد.

+نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت19:51توسط ایمان | |



گرچه دورم دل به نامت داده ام دل به گرمای صدایت داده ام جز دل غمگین ندارم توشه ای دل به چشمان سیاهت داده ام.

+نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت19:45توسط ایمان | |



امشب به رسم عاشقی یادی زیاران میکنم در غربتب تاریک و سرد از غم حکایت میکنم امشب وجودم خسته است از سردی دلهای سرد آیا توهم دریاد من هستی در این شبهای سرد

+نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت16:39توسط ایمان | |



در دیاری که رفیقان همه دل میشکستند، به تونازم که وجودت غم دل میشکند...

+نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت22:42توسط ایمان | |



خدایا حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری به من آشکار کن تادرهایی را که به سویم می گشایی ندانسته نبندم و درهایی را که به رویم می بندی به اصرار نگشایم

+نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت8:39توسط ایمان | |



دلم در حلقه ی غم ها نشسته ، زبانم بسته و سازم شکسته ، وجودم پر از شعر عاشقانه ست ، تو را می خواهم و این ها بهانست

+نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت8:36توسط ایمان | |



خدایا ، گر تو درد عاشقی را میکیشیدی تو هم زهر جدایی را به تلخی می کشیدی ، اگر چون من به مرگ آرزویت می رسیدی ، پشیمان میشدی ازاین که عشق را آفریدی، خداوندا:بگو هرگز شسفر کردی؟ سفر با سختی و خون جگر کردی؟ کسی را بدرقه با چشم تر کردی؟ نکردی بار الها، با کدامین تجربه بر ما نظر کردی؟

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت11:19توسط ایمان | |



در قمار زندگی کارم فقط بازندگیست" پس بنازم دوست را تنها دلیل زندگیست.

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت9:25توسط ایمان | |



اگر چه نازنینان را وفا نیست ، گلستانی چو باغ آشنا نیست ، اگر بر چرخ هفتم پاگذارم ، دلم یک لحظه از یادت جدا نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت9:18توسط ایمان | |



شاد بودن تنها انتقامیست که میتوان از زندگی گرفت ، پس همیشه شاد باشید

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت9:4توسط ایمان | |



قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض، یک طرف خاطره ها ، یک طرف فاصله ها ، در همه آوازها ، حرف آخر زیباست ! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنیم؟!...حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت9:1توسط ایمان | |



از مردم دلسیاه آلوده مرنج، از بازی روزگار فرسوده مرنج، در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ،بیهوده مرنج

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت8:42توسط ایمان | |



در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گور و باک نیست توبمان ای آنکه چون تو پاک نیست

+نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت8:34توسط ایمان | |